مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

فوت كردن مادربزرگ مامان

سلام گلكم. روز سه شنبه 92.9.5 كه شما تب داشتي و با هم مونده بوديم خونه ساعت نزديكهاي 11 بود كه ماماني (طيبه) زنگ زد و ديدم يه عالمه گريه مي كنه و ميگه كه مادربزرگت فوت كرده و ........  (آخه از قبل مريض بود و كبدش كوچك شده بود و بدنش يه عالمه آب آورده بود، كه پهلوش رو سوراخ كرده بودند و آب بدنش رو مي كشيدند، يه جواريي دكترا جوابش كرده بودند چون خيلي هم سختي ميكشيد. تو شهرستان بود و مامانم و خاله ام و دايي هام ميرفتند ازش مراقبت مي كردند، كه شنبه آورده بودنش تهران تا ببرند پيش يه دكتر متخصص) منم كه حالم بد شد و گفتم كجايي گفت بيمارستان شريعتي، به بابا مهدي زنگ زدم و جريان رو گفتم و گفت الان از سركار راه مي افتم. ديگه به داداشام زنگ ...
9 آذر 1392

تب كردن مهديس

سلام عزيزم روز دوشنبه 92.9.4 صبح كه آوردمت به مهد تحويلت بدم كمي تب داشتي و منم بهت شربت استامينوفن دادم نميدونستم گفتم شايد به خاطر اينكه خونه هواش خيلي گرم و شما هم تختتون بغل شوفاژ هست اينقدر داغ شدي، خلاصه شربت رو خوردي و به خاله منظر هم گفتم كه اگر يه موقع دوباره بدنش داغ شد خبرم كنيد، و منم رفتم سركار تا ساعت 2.30 بود كه خاله منظر زنگ زد و گفت مهديس دوباره تب داره و بي تابي ميكنه. منم خودم رو سريع به مهد رسوندم و تحويلت گرفتم. خاله منظر گفت كه اگر اينطوري بود فردا نياريدش مهد تا خوب بشه، منم قبول كردم و بردمت به دكتر محل كارمون نشونت دادم و معاينت كرد. از اونجا كه شما هم عاشق معاينه كردن بوديد، تا دكتر گفت اول گوشات رو ببينم خيلي خ...
5 آذر 1392

مهديس و محرم

سلام زندگيم  فرارسيدن ماه محرم را به همه تسليت مي گويم و التماس دعا. دختركم امسال كه بزرگتر شدي و محرم رو هر سال نسبت به سال قبل بهتر درك مي كني خيلي حس خوبي دارم. آخه خودم عاشق امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل هستم. به بابا مهدي ميگم كه مهديسم هر وقت بزرگتر بشه و قدرت درك كربلا رو داشته باشه، اگر امام حسين بطلبه ثبت نام كنيم بريم كربلا. إن شاءاله كه بطلبه. از وقتي كه محرم شروع شد و همه جا صداي نوحه و تلويزيون هم ديگه روضه خوني هاش شروع شده ميگي مامان حسين حسين شروع شده. ميگي مامان ما امروز توي مهدكودك حسين حسين كرديم و سينه زديم. 2 روز هم هست ميگي مامان بريم امامزاده اونجا حسين حسين كنيم. چهارشنبه شب بود كه خوابيده بودي و ني...
18 آبان 1392

واكسن زدن

سلام عزيزم. همونطور كه گفته بودم روز چهارشنبه بعد از اداره رفتيم كه واكسن آنفلوانزا بزنيم. اولش نميدونستم چطوري ذهنت رو اماده كنم . داشتم با بابا حرف ميزدم كه گفتي مامان منو ميخواي ببري دكتر، آمپول بزنم . گفتم آره مامان، اگه آمپول بزني زود خوب ميشي و ديگه شربت نميخوري. تا اينكه رسيديم و رفتيم پارت كلينيك تو ستارخان و اونجا تا آمپول ها رو با سايز مختلف و سوزناش ديدي، ترسيدي و گفتي نه نميخوام بريم خونه . ديگه خانمي كه آمپول رو ميزد گفت دخترم بشين بغل مامانت و باباش هم بازوش رو نگه داره. ولي چشمتون روز بد نبينه با گريه هاش كلينيك رو گذاشت رو سرش . خلاصه واكسن رو زد و بابا هم كه دلسوز، گفت جايزه چي بخرم برات، شما هم سريع گفتي همين الان يه ني ...
1 آبان 1392

عيد غدير خم مبارك

علي در عرش بالا بي نظير است علي بر عالم و آدم امير است به عشق نام مولايم نوشتم چه عيدي بهتر از عيد غدير است؟ سلام عزيزم، سلام نفسم. اين عيد رو به همه تبريك مي گويم. گلم هفته پيش سه شنبه كه بردمت دكتر. دكتر گفت كه حساسيت داري و خدارو شكر سرما نخوردي و دارو بايد مصرف كني و بايد واكسن انفلوانزا بزني يا اينكه 3 ماه دارو بخوري. كه ما هم تصميم گرفتيم واكسن رو تهيه كنيم. هرجا مي پرسيديم نداشتند، تا اينكه بابايي از هلال احمر برات آورد. امروز هم ميخوام ببرمت كه واكسن رو بزني، آخه تاحالا آمپول نديدي و فكر ميكني كه خوبه، خداكنه كه واقعا موقع زدن نترسي. هميشه بهم مي گي مامان آمپول چيه؟ منم ميخوام. گلم خيلي شيرين زبو...
1 آبان 1392

عيدقربان مبارك

عزيز دلم سلام. فردا عيد قربان هست و عيد رو به همه دوستان عزيزم تبريك مي گويم. دختركم با اومدن فصل پائيز و هوايي كه در اين روزها سرد و گرم ميشه شما هم بلافاصله اشك از چشمها سرازير و سرماخوردگيت شروع مي شه. و من اصلا فصل پائيز و زمستان رو دوست ندارم. چون با يه سرماخوردگي سريع ضعيف مي شي و اصلا ميل به هيچ غذايي نداري.امروز ميبرمت دكتر تا زودتر خوب بشي، عشقم. فردا هم كه روز چهارشنبه است و تعطيل... و ما هم فعلاً هيچ برنامه اي نداريم. البته دوستم پگاه، زنگ زد و پيشنهاد داد كه بريم شمال، ولي چون شما حال ندار هستي تصميم گرفتيم كه نريم و با دخترم تو خونه استراحت كنيم. اين ها هم يكسري عكس كه براي شهريور ماه هست. فضاي جلوي مهدكودك، ...
23 مهر 1392