فوت كردن مادربزرگ مامان
سلام گلكم. روز سه شنبه 92.9.5 كه شما تب داشتي و با هم مونده بوديم خونه ساعت نزديكهاي 11 بود كه ماماني (طيبه) زنگ زد و ديدم يه عالمه گريه مي كنه و ميگه كه مادربزرگت فوت كرده و ........ (آخه از قبل مريض بود و كبدش كوچك شده بود و بدنش يه عالمه آب آورده بود، كه پهلوش رو سوراخ كرده بودند و آب بدنش رو مي كشيدند، يه جواريي دكترا جوابش كرده بودند چون خيلي هم سختي ميكشيد. تو شهرستان بود و مامانم و خاله ام و دايي هام ميرفتند ازش مراقبت مي كردند، كه شنبه آورده بودنش تهران تا ببرند پيش يه دكتر متخصص) منم كه حالم بد شد و گفتم كجايي گفت بيمارستان شريعتي، به بابا مهدي زنگ زدم و جريان رو گفتم و گفت الان از سركار راه مي افتم. ديگه به داداشام زنگ ...






